نیم وجبی بانووووووونیم وجبی بانووووووو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

دست و جیغ و هورا به افتخار خانوم نیم وجبی

این ماه آخر.....

سلام دخملی....این ماه آخری استرسم خیلی زیاد شده.....همش غصه تو رو دارم و نگرانتم.....از زمانی که قند و دیابت گرفتم استرسمم زده بالا....همش از خدا میخوام تو سالم و صالح و زیبا و باهوش باشی...از بعد بستری شدنم مدام داره مشکلاتم زیاد میشه....مشکلات منو بی خیال...برا تو این مشکلات ضرر نداشته باشن....دیشب خواب دیدم دکیم بهم میگه سزارینی ام....امروز میرم دکتر....من تو رو به حضرت معصومه سپردم که خودش تو رو بهم داده....همشم برات آیه الکرسی و حمد میخونم ....اما مگه این فکرای نامرد میذاره آرامش داشته باشم....دعا میکنم خدا به اونایی که بچه نداده بچه بده ...به اونایی هم که مثه منن...بچه سالم و آرامش بده....کی بشه این مدتم بگذره....میدونم 35هفته رفته و ا...
26 بهمن 1392

امان از این قند و دیابت.....

امان از این قند و دیابت..... سلام دخمل قشنگم....خوبی؟؟؟تو که فک کنم خوب باشی...آخه جدیدا به نظر خیلی قوی شدی....ضربه میزنی بندس لیگایی....فک کنم خودتو آماده میکنی سریعتر بیای بیرون....بگذریم.... آخرش این قند نامرد کارخودشو کرد و منو بیمارستانی کرد.....وقتی آزمایشمو بردم پیش متخصص زنان(البته باباجون برد...چون برف میومد و من میترسیدم از خونه بزنم بیرون)....ترسونده بودش و گفته بود همین امشب برین متخصص...بابا به من زنگ زد که سریع حاضرشو و آژانس بگیر و بیا مطب دکتر...منم پریدم و رفتم مطب...تو مطب دکی گفت عیب نداره ...قندت اگه حامله نبیدی خوب بود...اما الان کنترل بشی بهتره.....گفت نامه میدم بستری شی....منم که تا به حال بستری نشده بودم....گفتم ...
22 بهمن 1392

خاطرات بد.....

سلام دخمل خوشگل...... امروز اومدم که از خاطره های بد این 8 ماه بگم..... اول از همه اولین سونو بود....وقتی که رفتم برا سونو دکی سونو گفت کیست نسبتا بزرگی دارم....منم که ناوارد بودم....گفتم یعنی حاملگی الکیه؟؟؟یعنی آزمایشا اشتباهه؟؟؟گفت نه....ولی چون کیست بزرگه باید مدام تحت نظر باشی..که منم بودم.....هر دفعه دکتر یا سونو میرم یه مشکلی هست و یه غمی تو دلم میشینه.....اما منو مامان امیر طاها با کمک خدا و با امیدبه هم این کیستای نامردو شکست دادیم....البته وقتی که کیستم کوچیک شد تازه فهمیدم و مطمئن شدم که این کیست برا شما مفیدم بوده.... حادثه بعدی.... زمین خوردنم بود ...هفته ش دقیق یادم نیست...اما اول مهر بود...که پام رفت رو یه سنگ نامرد و ...
9 بهمن 1392

واکنش بابایی

روزی که من مطمئن شدم که عضو جدید خونواده مون رو قورت دادم ....11رمضووون بود و ما هم افطاری دعوت بودیم..بعدش باباجونی زنگ زد به مامان و بابای من و گفت بعد افطار بیاین خونه مون کارتون دارم....فک کنم اون بنده خداها کلی استرس گرفتن که چی شده.....!!بعدشم رفت از یکی از شیرینی فروشی های خومشزه...شیرینی نسکافه ای خرید .....وقتی هم که اومدن خودش بهشون خبرو داد و دیگه کلی همه خوشحال شدن....15 رمضون هم که تولد امام حسن مجتبی (ع) بود زنگ زد به مامان و بابای خودش و بعد تبریک میلاد گفت بهتون عیدی میدم که بازم دارین نوه دار میشین...و اونا هم کلی خوشحالیدن....دیگه اینطوریا.....خلاصه الان که حدود هفته33 هستیم دست بابا درد نکنه خیلی کمک حالم بود و خیلی جاها ب...
7 بهمن 1392

برای شروع...

اول از همه به نام او و به یاری او..... خوب این وبلاگ برای نی نی احتمالا دخملی که داریم درست شده که به امید خدا و به سلامتی آخر اسفند یا اوایل فروردین میخواد تشریف بیاره.....شایدم زودتر...شایدم دیرتر.....نی نی مون فعلا اسمش آن تایتل یا نیو فولدره...من خودم عاشق اسم تسنیمم....تا ببینیم زورمون تو خونه به زور باباجون می چربه یا نه...اون تسنیم رو دوست نداره....منم دوست دارم بابایی هم راضی باشه به  اسمت....حالا دارم مجبورش میکنم که تا 19ام که تولد امام حسن عسکریه اسمتو انتخاب کنیم....بابایی اسمای مهدا و نعیما و حنانه رو دوست داره....حالا آخرش اسم شما خانوم خوشگله چی بشه ...نمیدونم.....
6 بهمن 1392
1